تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
393
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
آن معلوليت است و ليكن از علت قديم منفك نيست . بنا بر اين : نمىتوان اشكال كرد كه چگونه علت قديم بود ولى متعلق ارادهء او نبود و سپس علت اراده كرد ، تا ربط بين آن دو تصحيح نشود بلكه متعلق اراده هم بوده است ، منتها نحوهء وجود آن به گونهاى است كه داراى تغير و حدوث است و آناً فآناً متجدد مىشود و ليكن يك حقيقت است و چنان كه قبلًا شرح داديم كه اصل وجود عقل اول از علت صادر شده است ولى نقص نسبت به علت ، ذاتى آن است و نقص از مبدأ صادر نشده است ، همچنين در ما نحن فيه اصل وجود كه دائمى است از علت صادر شده و علاوه بر آن تغير و حدوثِ وجود ، صادر نشده است . و چون حركت طبع كل دائمى است ، موجودات هم به تبع آن ، حركت دائمى دارند و از اينجاست كه مىبينيم موجودات حركات موقّته دارند ؛ زيرا اصل مادهء آنها در طبع كل هست و لذا حركت در صورت نوعيهء آنها هم تابع آن حركت طبع كل است ، پس اين حركات به حركت طبع كل و به واسطهء آن به علل سابق مربوط است . آنچه بيان شد ، خلاصهء پاسخ بنا بر مسلك آخوند بود . مسلك سوم در حل اشكال در اينجا بنا بر مسلك ديگرى هم مىتوان از شبهه پاسخ داد و آن اين است : اگر تسلسل ترتبى نباشد بلكه تعاقبى باشد عيبى ندارد . اشكال اين بود : چيزى كه بعد از عدم و گذشتن برههاى حادث شده اگر به قديم مرتبط باشد ، يا انفكاك معلول از علت لازم مىآيد و يا بايد قديم ، حادث باشد و يا بايد حادث ، قديم باشد . و اگر بگوييم اين سلسله از حوادث داراى يك سلسله از علل بوده و هكذا الى غير النهاية ، مستلزم تسلسل است و آن باطل است و لذا بايد بگوييم سلسلهء حوادث آغاز دارد ، آن وقت اشكال مىشود كه چطور حادث به قديم مرتبط است در صورتى كه سلسله از آغاز متناهى است ولى خدا از ازل بوده است ، پس لا بد در بين ، برههاى غير متناهى از طرف ازل بوده كه در آن برهه حادث